اسطوره سازي دردي است كشنده.دردي كه ريشه در چندين قرن تاريخ ايران دارد.آن هم چه ريشه اي!
آن زمان كه شاه عباس صفوي با درك نادرست خود از تشيع،در واقع تنها اداي انسانهاي مؤمن را در مي آورد.او دولتي به ظاهر شيعه تشكيل داده بود.قدم به قدم،هر قدر كه شاه عباس قدرتمندتر مي شد،مملكت در خفقان اعتقادي بيشتري فرو مي رفت.كار به جايي رسيد كه هر كس ذره اي با نظرات دولت مخالفت مي كرد،پيش چشم مردم در ميادين اصلي شهر اعدام مي شد.در ابتدا شاه عباس،به دليل برقراري امنيت و باز پس گرفتن نقاط حساس مرزي،در بين مردم محبوبيت خاصي پيدا كرد.او هم چنان كه زيرك بود،كاري كرد تا علما و فضلا را دور خود جمع كند،دل آنها را به دست آورد تا مبادا آنها اذهان مردم را از فجايع درون حكومتي خود آگاه سازند.مردم خود از شاه عباس حمايت كردند،اما ادامه راه را رها كردند به همان حس ملال آورِ تنها گوش كردن و انجام ندادن و اعتراض نكردن و همه چيز را به خدا واگذار كردن!
يا به طور مثال،هنگامي كه به دليل وجود هرج و مرج شديد در كشور پس از انحلال قاجار،حتي برخي از روشنفكران هم به حضور فردي مثل رضاخان راضي شده بودند،همين رضا ميرپنج بود كه در مراسم عزاداري،بين مردم سينه ميزد تا دل مردم را به دست آورد.همين مردم بودند كه رضاخان را فردي مستحكم تصور مي كردند،غافل از آنكه او چهره نيمي ديكتاتور-نيمي انگليسي دارد.چندي كه گذشت،هر كه از لحاظ عقيدتي با او مخالفت مي كرد،با يك آمپول هوا به ديار باقي مي شتافت!
اين آخري ها هم كه بر مي گردد به سي سال پيش.آنقدر در ذهن مردم خواندند كه روح ا... خميني معصومانه زيست و اصلاً اشتباه نكرد و فوق العاده بود كه ديگر همه انقلابيون فكر مي كردند انقلاب 57 تا قيام قيامت به سمت اهداف خويش رهسپار خواهد شد و هيچ كس نمي تواند خدشه اي به آن وارد كند و چقدر وحشتناك كه آن انقلاب مردمي را به حال خود رها كردند.اين همه پسرفت در اهداف انقلاب از سوي چه كسي بوده؟ بيگانه؟ منافقين؟ يا مخالفين نظام؟
شايد همه اين دلايل بتوانند باعث تضعيف يك نظام بشوند،اما كدام يك از آنها به اندازه خود مردم مي تواند روي آن تأثيرگذار باشد؟ وقتي مردم درك كنند رهبر داشتن بت ساختن نيست، بلكه تنها براي متحد كردن افرادي است كه بر حسب افكار مشابه،اهداف والاي اجتماعي رابراي مبارزه انتخاب كرده اند.
انگار مردم ما دوست داشته اند كه مدام كسي را تا مرز يا خود بت شدن بالا ببرند.انگار حس مي كرده اند كه هر چه او بگويد درست است و در يك كلام آنقدر او را ستايش مي كردند كه وقتي او فرياد مي زند "من با مردم هستم"،پس او همه كاره و بالاترين ركن يك جنبش يا انقلاب است.اين "فرا بالا بردن كسي" توسط مردم، حاصلي جز آب شدن،و در نتيجه محو شدن اهداف يك حركت مردمي در آتش ذوب برخي تصميمات نادرست و اجتناب ناپذير يك نفر به نا م "رهبر" ندارد.رهبر چه بخواهد چه نخواهد يك انسان است.جايز الخطاست و نمي تواند همه چيز را كنترل كند.چه برسد به آن زمان كه رهبري يك انقلاب، پس از مرگ رهبر اصلي آن،به فردي برسد كه در بطن حركت رهبري نكرده ونقش چنداني هم نداشته.آنجاست كه آن حركت مردمي از راه خود خارج،اهدافش منحرف و زايل و باطل مي شود.مردم نبايد بيانديشند كه نياز به رهبر دارند؛احساس رهبر در درون زماني آغاز مي شود كه مردم اهداف خود را در خودشان نبينند،بلكه در دستورات رهبر جويا باشند.در حالي كه رهبر بايد مردم را به حقوق خود آشنا كند و با آگاهي دادن به آنها،كاري كند كه اگر روزي به هر دليلي در مقام رهبري نبود،مردم خود به تنهايي راه را از چاه تشخيص دهند و مدام منتظر فرمان كسي نباشند.آن زمان است كه مي توان گفت جامعه به پختگي سياسي رسيده است.در اين هنگام،هيچ نيرويي نمي تواند جلوي خواست مردم بايستد.
اين مسئله همانند تميز دادن بين فيدل كاسترو و چه گوارا است.فيدل در اذهان مردم كوبا يك فرماند ه بوده،هست و خواهد بود.اما چه گوارا پزشك-سربازي بود كه با قبول مسئوليت جمعي آزاديخواه،هر روز سعي مي كرد آنها را بيش از پيش با هم متحد كند.او هيچ گاه مانند فيدل نبود كه اكثر مواقع از پشت بيسيم دستور حمله بدهد و خودش پشت ميز بنشيند؛بلكه در زمان حمله،جلوتر از همه سربازان مي ايستاد،فرياد مي زد:"حمله! دنبال من بيايد،يا مرگ يا وطن!"
اينست كه در اين برهه از زمان كه جنبش مردمي "سبز"،به نام آزاديخواهي در مقابل مستكبران قد علم كرده است،به اين نكته توجه كنيم كه معناي واقعي رهبر را به درستي درك كنيم.بياموزيم كه او عقل ما نيست،او براي ما تصميم نمي گيرد كه چه كنيم و چه نكنيم.او تنها به ما گرا مي دهد كه در كجا حضور پيدا كنيم كه اتحادمان از دست نرود و جنبش هم چنان با پايمردي مردم ادامه پيدا كند.
مردمان يك كشور جزئي از يك ارتش نيستند،رهبر هم فرمانده شان نيست.
رابطه مردم با كسي كه حتي به صوورت لفظي رهبر خوانده مي شود،بايد رابطه دو دوستي باشد كه مي خواهند كار تيمي را انجام دهند كه در آن يكي از آنها سر گروه است.اگر روزي سر گروه به هر دليلي از بين رفت،آنقدر بايد در هم حل شده باشند كه عضو باقي مانده هم نقش سرگروه را بازي كند و هم نقش آن عضو ديگر را.
در يك كلام،رهبر بايد يك همراه وفادار باشد،همين و بس.
همراه خوبي كه باشي،در تاريخ مي ماني و با گذر زمان صدمه نمي بيني.
