۱۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

ما چه می خواهیم؟


منتظر چه هستیم؟ این برود؟ آن بمیرد؟ انتقام بگیریم؟ بزنیم؟ به آتش بکشیم؟ تا به حال که ما مردم این کارها را نکرده ایم.اما چرا؟ چرا به آتش بکشیم؟ جواب خونریزی را با خونریزی بدهیم؟
این روزها در دعاهایمان چه می گوئیم؟ فلانی زمین بخورد؟ فلانی بمیرد؟ فلانی اعدام شود؟ خون ریخته شود،خیالت راحت می شود؟ انتقام بگیری آسوده می شوی؟
انگار ما ایرانی ها در صد ساله اخیر،تنها دوست داشته ایم چیزی که هست را به هم بریزیم و بس.حال چه خوب،چه بد.
چه پاک بوده که خرابش کرده ایم،و چه پر اشتباه بوده که به احساسی ترین صورت ممکن بر زمینش کوبیده ایم و فردایش،هر کداممان خوشحال از اینکه اصلاح یا انقلابی صورت گرفته است،و کار تمام شده و وظیفه مان را تمام و کمال انجام داده ایم،سراغ کارهای خودمان رفته ایم.
چرا تنها عادت کرده ایم اشتباه را برداریم؟ چرا عادت نکرده ایم بهتر را جایگزینش کنیم؟ وقتی اشتباه را با برداشتن حل شده بپنداریم،و حضور خوبی هایی که می توانند باشند را فراموش کنیم،طبیعی است که اشتباه باز می گردد سر جایش اولش.در این حالت است که اشتباه در حضور غفلت ما،جایش را در اندیشه های ما مستجکم و مستحکم تر می کند.وقتی اشتباهات تثبیت شدند،تبدیل می شوند به انحرافات.
و اما راه حل چیست؟ 
من نه جامعه شناس هستم،نه فیلسوف و نه مورخ.به اندازه ای که کتاب خوانده ام و تحقیق کرده ام،راهها ی درمانی را هر چند خلاصه بیان می کنم.
به نظر من:
تا زمانی که نیاموزیم که به یکدیگر برچسب صفتی نچسبانیم،بدون مدرک و سند درباره کسی صحبت نکنیم،کسی را بی جهت حذف یا تخریب نکنیم؛هیچ گاه جنبش ها و انقلابها به مقصد نهائی خود نخواهند رسید.
چگونه می شود که قشری از مردم،در فضای مجازی،به این و آن لقب های نابجا و یا حتی دشنام بدهند،در صورتی که عکس پروفایل آنها نمادی از آزادیخواهی باشد؟
چگونه می شود که ادعای آزادیخواهی داشته باشی،اما نظر خود را به پای قضاوت صحیح بگذاری و درپایان هم بگویی من آدم میانه رویی هستم؟ در صورتی که،اصل دموکراسی یعنی همه با هم،در کنار هم.چه مخالف،چه موافق.گرچه اوقاتی پیش میاید که بعضی ها؛هر چند  اندک،با توسل به زور می خواهند حرف خود را به کرسی بنشانند که این مسأله متفاوتی است.
خلاصه کنم،با شرایطی که مملکت ما در آن به سر می برد،از یک چیز کاملاً مطمئنم.آن هم اینکه،این دیکتاتور هم مانند دیگر زورگویان تاریخ بشریت،روزی آمده و روزی هم زیر موج اعتراض مردم تاب نخواهد آورد،چرا که خون ناحق ریخته شده،هر قدرت و حکومتی را سرنگون می کند.
اما پسندیده است که نه تنها در حیطه تعریف یک حزب،بلکه به عنوان یک انسان،خودمان را اصلاح کنیم.
یادمان نرود،اینکه فقط مخالف باشیم،معنای آزادیخواهی نمی دهد.
مادامی که با دید وسیع،از بالا به قضایا نگاه کنیم و عاقلانه و صبورانه و محکم اعتراض کنیم،به آزادیخواهی نزدیک می شویم.

۶ ژانویهٔ ۲۰۱۰

این منم ایران

این منم ایران.کشورِ خیلی داشتن ها و خیلی نداشتن ها.
مردمان خوبی دارم.شاید هم قدری بهتر از خوب.خدا را شکر.
تاریخ پویایی دارم که نمی دانم اثر و عبرتش بر مردم کجا رفته.
آن همه عالم و شاعر و فیلسوف و عارف،نورشان کجا افتاده که ملتم این روزها اینگونه در تاریکی به سر می برند؟
فرهنگ در کدام سوراخی مخفی شده،رو ندارد چهره اش را به متعلقانش،یعنی مردم نشان دهد؟
از چراغ قرمز رد شدن را رها کن،ملت بلد است به عقاید مخالفش احترام بگذارد؟
نمی دانم مردم من،چرا دوست دارند مدام به جان هم بیفتند.نمی دانند مشکل از این و آن نیست،درد از آن رفتارها و این عکس العمل هاست!
آن رفتاری که در تاریخ رقم خورده و سنت و اعتقادمان را ذایل کرده،همان رفتاری که شاهان قاجار و استبداد رضا خان و پسرش کردند و پس از آنها دیکتاتور دینی با ملت انجام می دهد.
من خود چیزی نخواسته و نمی خواهم.جای جای بدنم،اثر زخم و بخیه است.
اما تو را به خدا به دنبال خائن بگردید،کسی که نمی خواهد مردم آگاه شوند.کسی که زمام امور دستش بوده و هست.کسی که به نام خدا و دین خدا،دارائی های مادی و معنوی مردم را به باد داده و می دهد.به راستی اوست که در خاک من با زور حکمرانی می کند.او به خاک من تعلق ندارد،او ایرانی نیست

۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰

تفاوت من و تو کودتاچی

من،عقلم رهبرم است


تو،رهبرت عقلت است

۸ نوامبر ۲۰۰۹

اسطوره سازي ممنوع!




اسطوره سازي دردي است كشنده.دردي كه ريشه در چندين قرن تاريخ ايران دارد.آن هم چه ريشه اي! 
آن زمان كه شاه عباس صفوي با درك نادرست خود از تشيع،در واقع تنها اداي انسانهاي مؤمن را در مي آورد.او دولتي به ظاهر شيعه تشكيل داده بود.قدم به قدم،هر قدر كه شاه عباس قدرتمندتر مي شد،مملكت در خفقان اعتقادي بيشتري فرو مي رفت.كار به جايي رسيد كه هر كس ذره اي با نظرات دولت مخالفت مي كرد،پيش چشم مردم در ميادين اصلي شهر اعدام مي شد.در ابتدا شاه عباس،به دليل برقراري امنيت و باز پس گرفتن نقاط حساس مرزي،در بين مردم محبوبيت خاصي پيدا كرد.او هم چنان كه زيرك بود،كاري كرد تا علما و فضلا را دور خود جمع كند،دل آنها را به دست آورد تا مبادا آنها اذهان مردم را از فجايع درون حكومتي خود آگاه سازند.مردم خود از شاه عباس حمايت كردند،اما ادامه راه را رها كردند به همان حس ملال آورِ تنها گوش كردن و انجام ندادن و اعتراض نكردن و همه چيز را به خدا واگذار كردن! 
يا به طور مثال،هنگامي كه به دليل وجود هرج و مرج شديد در كشور پس از انحلال قاجار،حتي برخي از روشنفكران هم به حضور فردي مثل رضاخان راضي شده بودند،همين رضا ميرپنج بود كه در مراسم عزاداري،بين مردم سينه ميزد تا دل مردم را به دست آورد.همين مردم بودند كه رضاخان را فردي مستحكم تصور مي كردند،غافل از آنكه او چهره نيمي ديكتاتور-نيمي انگليسي دارد.چندي كه گذشت،هر كه از لحاظ عقيدتي با او مخالفت مي كرد،با يك آمپول هوا به ديار باقي مي شتافت!
اين آخري ها هم كه بر مي گردد به سي سال پيش.آنقدر در ذهن مردم خواندند كه روح ا... خميني معصومانه زيست و اصلاً اشتباه نكرد و فوق العاده بود كه ديگر همه انقلابيون فكر مي كردند انقلاب 57 تا قيام قيامت به سمت اهداف خويش رهسپار خواهد شد و هيچ كس نمي تواند خدشه اي به آن وارد كند و چقدر وحشتناك كه آن انقلاب مردمي را به حال خود رها كردند.اين همه پسرفت در اهداف انقلاب از سوي چه كسي بوده؟   بيگانه؟ منافقين؟ يا مخالفين نظام؟
شايد همه اين دلايل بتوانند باعث تضعيف يك نظام بشوند،اما كدام يك از آنها به اندازه خود مردم مي تواند روي آن تأثيرگذار باشد؟ وقتي مردم درك كنند رهبر داشتن بت ساختن نيست، بلكه تنها براي متحد كردن افرادي است كه بر حسب افكار مشابه،اهداف والاي اجتماعي رابراي مبارزه انتخاب كرده اند.
انگار مردم ما دوست داشته اند كه مدام كسي را تا مرز يا خود بت شدن بالا ببرند.انگار حس مي كرده اند كه هر چه او بگويد درست است و در يك كلام آنقدر او را ستايش مي كردند كه وقتي او فرياد مي زند "من با مردم هستم"،پس او همه كاره و بالاترين ركن يك جنبش يا انقلاب است.اين "فرا بالا بردن كسي" توسط مردم، حاصلي جز آب شدن،و در نتيجه محو شدن اهداف يك حركت مردمي در آتش ذوب برخي تصميمات نادرست و اجتناب ناپذير يك نفر به نا م "رهبر" ندارد.رهبر چه بخواهد چه نخواهد يك انسان است.جايز الخطاست و نمي تواند همه چيز را كنترل كند.چه برسد به آن زمان كه رهبري يك انقلاب، پس از مرگ رهبر اصلي آن،به فردي برسد كه در بطن حركت رهبري نكرده ونقش چنداني هم نداشته.آنجاست كه آن حركت مردمي از راه خود خارج،اهدافش منحرف و زايل و باطل مي شود.مردم نبايد بيانديشند كه نياز به رهبر دارند؛احساس رهبر در درون زماني آغاز مي شود كه مردم اهداف خود را در خودشان  نبينند،بلكه در دستورات رهبر جويا باشند.در حالي كه رهبر بايد مردم را به حقوق خود آشنا كند و با آگاهي دادن به آنها،كاري كند كه اگر روزي به هر دليلي در مقام رهبري نبود،مردم خود به تنهايي راه را از چاه تشخيص دهند و مدام منتظر فرمان كسي نباشند.آن زمان است كه مي توان گفت جامعه به پختگي سياسي رسيده است.در اين هنگام،هيچ نيرويي نمي تواند جلوي خواست مردم بايستد.
اين مسئله همانند تميز دادن بين فيدل كاسترو و چه گوارا است.فيدل در اذهان مردم كوبا يك فرماند ه بوده،هست و خواهد بود.اما چه گوارا پزشك-سربازي بود كه با قبول مسئوليت جمعي آزاديخواه،هر روز سعي مي كرد آنها را بيش از پيش با هم متحد كند.او هيچ گاه مانند فيدل نبود كه اكثر مواقع از پشت بيسيم دستور حمله بدهد و خودش پشت ميز بنشيند؛بلكه در زمان حمله،جلوتر از همه سربازان مي ايستاد،فرياد مي زد:"حمله! دنبال من بيايد،يا مرگ يا وطن!"
اينست كه در اين برهه از زمان كه جنبش مردمي "سبز"،به نام آزاديخواهي در مقابل مستكبران قد علم كرده است،به اين نكته توجه كنيم كه معناي واقعي رهبر را به درستي درك كنيم.بياموزيم كه او عقل ما نيست،او براي ما تصميم نمي گيرد كه چه كنيم و چه نكنيم.او تنها به ما گرا مي دهد كه در كجا حضور پيدا كنيم كه اتحادمان از دست نرود و جنبش هم چنان با پايمردي مردم ادامه پيدا كند.

مردمان يك كشور جزئي از يك ارتش نيستند،رهبر هم فرمانده شان نيست.
رابطه مردم با كسي كه حتي به صوورت لفظي رهبر خوانده مي شود،بايد رابطه دو دوستي باشد كه مي خواهند كار تيمي را انجام دهند كه در آن يكي از آنها سر گروه است.اگر روزي سر گروه به هر دليلي از بين رفت،آنقدر بايد در هم حل شده باشند كه عضو باقي مانده هم نقش سرگروه را بازي كند و هم نقش آن عضو ديگر را.
در يك كلام،رهبر بايد يك همراه وفادار باشد،همين و بس.
همراه خوبي كه باشي،در تاريخ مي ماني و با گذر زمان صدمه نمي بيني.